CineviTech

راز روزهای جوانی

می خواستم باور نکنم ، با خود و توهم سنگینی که تمام ذهنم را در خواب و بیداری احاطه کرده بود،می جنگیدم … لحظه ای دغدغه تشویش برانگیز این احساس که می رفت تا به حقیقت غیر قابل انکاری مبدل شود، دست از من برنمی داشت . هیچ وقت باور نمی کردم … نتیجه سی و پنج سال زندگی مشترک تا این اندازه ، پوچی ، افسردگی و نفرت برایم به ارمغان داشته باشد.
چگونه ممکن است سی و پنج سال با مردی زندگی کنی که خیال می کنی ، خوب زیر و بم شخصیت وروحیاتش را می شناسی و آنوقت ناگهان حادثه ای موجب شود، از آن خواب عمیق بیدار شوی و آن بیداری از هزار کابوس برایت تلخ تر باشد؟ من باور دارم زندگی بازیهای غریبی دارد اما نمی توانم به آنچه می بینم اعتماد کنم ، دلم نمی خواهد اسیر بی اعتمادی ، آن هم نسبت به کسی شوم که عمری را در سختی ومشکلات و در شادی و غم شانه به شانه اش سپری کرده ام .

او همیشه با من و بچه ها بوده است . نه … نه …. این حقیقت ندارد، صداهای گنگی را اطرافم می شنوم ، انگاربا پتکی به سرم می کوبند… احساس خستگی و کوفتگی شدیدی بر وجودم سنگینی می کند. در عضلات دست و پایم درد مثل ماری سمی می رسد و مرا می گزد، سوزشی ناگهانی در روی دستم احساس می کنم وباز صداهایی که بالای سرم شنیده می شود و بعد در خاموشی گنگی فرو می روم .
فشار خونش دوباره پائین افتاده ، یه دیازپام توی سرم بزنین …
چشم آقای دکتر، چند دقیقه پیش حالشون خوب بود با هم حرف زدیم ، به نظر خوشحال و سرحال می رسید… راجع به خانوادش برایم گفت ولی چند دقیقه بعد ناگهان چهره اش مهتابی شد، حس کردم دستش یخ کرده .
انگار چیزی که می خواست بگه یادش رفت .
شاید یاد چیزی افتاده که باعث شوکه شدنش شده … مثلا یاد یه خاطره تلخ یا حتی شیرین در گذشته ،وقتی بهوش اومد حتما خبرم کنین ، سعی کنین آرومش کنین از چیزی که ممکنه دوباره براش ایجاد هیجان شدیدی بکنه ، حرف نزنین ، خونوادش برای دیدنش امروز نیومدن …؟
چرا آقای دکتر… بنظر پسر و دخترش اومدن دیدنش … اون موقع حالش خوب بود… به نظر زن قوی وسالمی می رسه … عجیبه … ممکنه این افت فشار خون و ضعف و بی هوشی ناشی از جراحی باشه …؟
ایشون دو روز پیش جراحی کرده ، طی دو روز گذشته هم حالش خوب بوده ، خوشبختانه غده ای هم که از سینه شون در آوردیم ، حجیم نبود… بهر حال بهتره بیشتر مراقب حالش باشین .
چشم آقای دکتر… متشکرم …
خداحافظ
خداحافظ آقای دکتر
نمی دانم چقدر در بیهوشی گذشت ، چشمهایم را که باز کردم ، فضای اتاق تقریبا در دریایی از تاریکی غرق شده بود، فقط از پنجره اتاق ۳۰۱ بیمارستان که دو روز است در آن بستری هستم ، نور چراغ های دور ونزدیک ، خانه ها و خیابانها، چشمک می زند… سعی کردم ، جهت عقربه های ساعت دیواری را بخوانم ، بنظرحدود ۱۰ شب می رسید احساس ضعف داشتم ، یادم نمی آمد، شام خورده ام یا نه ؟
نمی دانم چرا ناگهان دلم هوس خوردن پیتزاکرده بود عجیب بود، چون در حالت طبیعی اصلامیلی به خوردن پیتزا ندارم ، دخترم سحر و دوپسرم سهیل و سینا عاشق پیتزا هستند، ولی هر وقت قرار است ، غذا از بیرون تهیه کنیم ، من ترجیح می دهم مطابق ذائقه قدیمی خودم ، غذاهای معمول را بخورم …
سحر بارها اصرار کرده ، حداقل برشی ازپیتزایش را امتحان کنم ، ولی من به بهانه ناراحتی معده ، که هیچ وقت هم وجود نداشته است ، ازخوردن چیزی که بنظرم ترکیبش نامعلوم است ،سرباز می زنم ولی حالا روی تخت این بیمارستان هوس خوردن پیتزای پپرونی به سرم افتاده است .
به ، به … پس بهوش اومدین ، شما که منوترسوندین حالا بهترین ؟ دلم با شنیدن صدای مهربان و آشنای او دوباره لرزید و دوباره کابوس چند ساعت پیش مثل دیوی وحشی و سرکش درمقابلم قد علم کرد، سعی کردم خودم را کنترل کنم ، دخترک پرستار مات و مبهوت در من می نگریست .
چیزی شده ؟ از چیزی نگران هستین ؟ اگه مشکل خاصی هست که من می تونم ، واستون حلش کنم خب ، بگین …
سرم را به علامت منفی تکان دادم . اما اودوباره پرسید:
خب شاید فقط بشنوم … و اونوقت حالتون بهتر بشه ، می دونین گاهی وقتا منم وقتی دلم می گیره یا احساس تنهایی می کنم یا از کسی می رنجم می رم توی اتاقم و در رو هم می بندم بعدش با صدای آروم شروع می کنم واسه خودم ،و در و دیوار درد و دل می کنم تا بعدش احساس می کنم خیلی سبک تر و راحت تر شدم …
همه آدما حرفهایی واسه درد دل کردن دارن …
تو چی ، تو چه چیزی واسه درد دل کردن داری ، تو که هنوز ازدواج نکردی دختر جون خیلی جونتر از اون هستی که درد دل جدی وسنگینی داشته باشی .
بعد آه عمیقی از ته دل کشیدم و ادامه دادم :
از من می شنوی واسه این که تا آخر عمرراحت باشی ، قید ازدواج رو واسه همیشه بزن ،وقت تلف کردنه ، حیف عمر آدم که پای دوست داشتن ، عاشق شدن و دل باختن و چه می دونم ،جون دادن و قربون و صدقه رفتن بگذره … بعدتازه آخرش چشم بازکنی و ببینی یه عمر باهات بازی کردن ، به شعورت توهین کردن ، یه عمر تو بایه آدمی زندگی کردی که دوستش داشتی ، وقتی مریض شد بالای سرش نشستی و وقتی از اون بالاافتاد تو دستش رو گرفتی و اون موقعی که کم آورد فقط تو بودی که امید بهش دادی و حتی هرچی داشتی به پاهاش ریختی تا دوباره مردت سرپاش بایسته و دوباره خیالش راحت بشه و کار وکاسبی کنه ، بعد درست وقتی از پا افتادی و ضعف همه وجودت رو گرفت ، یه دفعه می بینی هیشکی پشت سرت نیست ، حتی همون مردی که یه عمرپشت و پناهش بودی ، اونوقت خیلی دردت می یاد، خیلی ناامید و مایوس می شی … اما من هرچی بگم تو حالا نمی فهمی چی می گم … فقطاز من می شنوی ازدواج نکن .
پرستار جوان خندید، شانه هایش را به علامت تعجب و شاید هم بی تفاوتی بالا انداخت نمی دانستم باید از او متنفر باشم یا دوستش داشته باشم ؟ او سه شبانه روز است که مسئولیت مراقبت از من را برعهده دارد… وقتی برای جراحی غده ای که در ناحیه سینه ام قرار داشت در این بیمارستان بستری شدم ، علی رغم شهامت زیادی که در خود احساس می کردم ، فقط او بود که قوت قلب مضاعفی به من بخشید، ندایی درونی مرا به سوی او کشاند. چشمهای گرد و عسلی اش به شدت شبیه چشمهای پسر دومم «سینا» بود.
سینا تازه در رشته مهندسی عمران فارغ التحصیل شده و خود برای شرکت در کنکورفوق لیسانس آماده می کرد. این پرستار مهربان باآن چهره بشاش و روحیه شاد و پرانرژی می تواندهمسر بسیار مناسبی برای سینای من باشد.
دلم می خواست بیشتر درباره او بدانم . او ازهمان آغاز کنجکاوی من هیچ ممانعتی و یامقاومتی در برایر پرسشهایم به خرج نداد.
ما دو تا هستیم دو خواهر دو قلو، من و نسیم ، بااین که دوقلو هستیم اون برعکس من اصلا دل وجرات بیمارستان اومدن و خون دیدن نداره ،اون اهل هنره ، شعر می گه ، قصه می نویسه ، بعضی وقتا هم واسه دل خودش یا خوشایند مامان و بابایه آهنگی با سه تارش می زنه . اکثر دوستانش برعکس اون تا حالا چند باری با من اومدن بیمارستان … حتی داخل بخش های ممنوعه سرک کشیدن ولی خواهرم به محض این که بوی الکل زیر دماغش بخوره ، غش می کنه … خب این طوریه دیگه هر کسی یه جوریه …
زندگیمون خوبه … یه خونه خوب ، با یه باغچه قشنگ داشتیم . بعد وقتی ما دبیرستان بودیم بابااونجا رو فروخت و یه آپارتمان توی «شهرک غرب » واسمون خرید. حالا اونجا زندگی می کنیم یه ۱۰، ۱۲ سالی هست . مامان قبلا معلم ریاضی بود، اما خیلی وقت پیش یعنی از وقتی که ما توی راهنمایی درس می خوندیم خودش رو باز خریدکرد…
راستش یه زندگی کاملا معمولی داشتیم … ولی خب من از بچگی همیشه دلم می خواست ای کاش اینهمه چیز نداشتیم اما عوض اونا بابا بیشترپیشمون بود… البته دیگه مهم نیس . ببخشین سردرد دلم باز شد، راستی الان حالتون چطوره ؟
خوبم … خوبم … خوب داشتی می گفتی …
آقای دکتر گفته مراقبتون باشم یه وقت دوباره حالتون بهم نخوره …
نه ، نه … خیالتون راحت باشه ، وقتی باهات حرف می زنم راحتترم ، تو منو یاد دخترم می اندازی .
ممنون … شما چند تا دختر دارین ؟
یه دونه … داروسازی می خونه اسمش «سحره » دو تا هم پسر دارم «سهیل » و «سینا».
زنده باشن ، داغشون رو نبینین .
ممنون دخترم . بچه ها بزرگ می شن بزرگهاپیر می شن ، بعدم تا به خودشون بیان و بخوان اززندگی لذت ببرن ، مرگ بدون خبر از راه می رسه
خدا نکنه مادر جون ، حالا زود که از مرگ حرف بزنین .
مرگ که زود و دیر نداره . دختر جون این روزا که آدم می شنوه جوون ۳۰ ساله سکته کرده و مرده ، یا اینهمه مریضی و تصادف هست دیگه ،نمی شه زیاد روی سن و سال حساب باز کرد.
نمی دونم ولی من عادت کردم ، مردن رو مال آدمای خیلی خیلی پیر می دونم . البته کوچک که بودم دو دفعه دو تا از دوستای صمیمی ام رو ازدست دادم ، یکی شون تصادف کرد و یکی دیگه شون که خوانوادش واسه تعطیلات تابستون رفته بود شمال ، واسه آب تنی رفت توی دریا و دیگه در نیومد. هیچ وقت یادم نمی ره . روزی که مامانش اومد خبر غرق شدن «ندا» رو بده ، من توی دفتر مدرسه داشتم ، برنامه امتحانی ثلث آخررو می نوشتم ، سرجام خشکم زد. باورم نمی شدبعدش دیگه نفهمیدم چی شد. بنظرم غش کردم ،یه وقتی به خودم اومدم که دیدم توی دفترمدرسه دراز به دراز روی کاناپه راحتی درازکشیده ام . بعد از اون روز من از دریا بدم می اومد،دیگه حتی حاضر نشدم به استخر پا بزارم .
من بجز آب ، از تنهایی و تاریکی هم می ترسم .درست مثل بچه ها… خنده داره … نه ؟
نه ، واسه چی … منم از بعضی چیزا می ترسم
مثلا مثل چی ؟
مثل پیری . مثل فراموشی ، مثل این که بهم دروغ بگن . یا یه عمر وانمود کنن به آدم علاقه دارن . راست می گن بعد… همچی دروغ باشه یه دفعه به خودت بیای و ببینی تموم عمر و آرزو ورویاهات رو باختی ، همه رو یه جا فدا کردی ،فدای اونی که به خیالت دوستت داشته .نمی توانستم از فرو چکیدن اشکهایم جلوگیری کنم . پرستار جوان ، مات و مبهوت به من چشم دوخته بود…
از بی وفایی حرف نزنین ، خودم یه جورایی تجربه اش کردم … من تا حالا واسه کسی درددل نکردم خانم . نمی دونم درسته یا نه ، دکتر گفته شمانباید هیجان داشته باشین … بهتره بخوابین ، بعدا باهم حرف می زنیم .
نه ، نه ، حالم خوبه ، خیلی خوبم دخترم . اگه حالا حرف می زنم ، آرامش ندارم ، آدم گاهی وقتابهتره بگه تا راحت بشه . دلم می خواد می تونستم داد بزنم .
شما دیگه چرا؟ مگه از زندگیتون راضی نیستین . واسم گفتن که زندگی خوبی داشتین مگه نه این که حالا هم بچه هاتون بزرگ شدن و سر وسامون پیدا کردن ؟
چرا… دختر جون … چرا…
این خودش چیز کمی نیس … می دونین من وخواهرم همه چیز داشتیم ولی هیچ وقت مثل بقیه پدر نداشتیم … دائم بخاطر کارش از ما دوره …دائم سفره … مادر یه عمر این وضع رو تحمل کرده ، همیشه گفته ، آقا خسرو رفته سفر… خیلی واسه راحتی من و بچه ها زحمت می کشه … ما همه چی داریم … یه آپارتمان خوب ، ماشین و زندگی رو به راه ، اما یه پدر نصفه و نیمه … مادری که سالهاست بخاطر رماتیسم و ناراحتی قلبی مریض ورنجوره … دوباره قلبش رو عمل جراحی کردن هیچ وقت بابا بالای سرش نبوده ، اون فقط پول می ده دو سه روزی پیداش می شه و باز میره سفربارها بهش گفتیم تو با این همه پول که نیازی به این همه کار نداری ولی می خنده و می گه ، پول ،پول می یاره … ما هیچ وقت سر از کاراش درنمی یاریم … برو بچه های فامیل و همکلاسی های من و خواهرم همیشه به داشته های ما حسادت می کردن و حسرت می خوردن ، و ما هم غبطه باباهای اونا رو می خوردیم . روزگار غریبیه ، آدماهمیشه به اون که دارن راضی نیستن . دلم می خواست خونمون یه مرد داشته باشه ، واسه همین دو سال پیش ، وقتی تازه درسم تموم شده بود و توی بیمارستان مشغول شدم ، بعد از مدتی باسعید آشنا شدم سعید انترن بود… به نظر جوون مهربون و احساسی می یومد… آدم آروم و بی سرو صدایی بود. سرش توی لاک خودش بود. ازاون بچه درس خونایی که فقط تو فکر درس وکارشون هستن . ظاهر خوبی هم داشت ، خیلی ازهمکارا تو نخش بودن ولی خب قسمت من بود که مورد توجهش باشم . کم کم بقیه فهمیدن ، بعضی هاحسودی می کردن ، بعضی ها هم بی تفاوت ازکنارم می گذشتن ، بالاخره ما با توافق خانواده هانامزد کردیم ، شش ماهی نامزد بودیم . بعد کم کم اختلافاتمان بالا گرفت ، قرار بود عقد کنیم . شایدم قسمت این بود که زودتر بفهمیم که به درد هم نمی خوریم . هیچ کدوم تقصیر نداشتیم ، چون هرکدوممون دنبال آرزوهای خودمون بودیم . من اولش سعی کردم دست از رویاهام بردارم . ولی کم کم سعید به این وضع عادت کرد و دامنه خواسته هاش وسیع تر شد. هر چی می گذشت . باخودم بیشتر فاصله می گرفتم . گاهی وقتا اصلا انگاردیگه خودم نبودم . بالاخره کار به جایی رسید که توی روی همدیگه وایستادیم … همون موقع بودکه فهمیدم بهتره همین جا همه چی تموم بشه سخت بود. ولی اتفاق افتاد، بعد، من از اون بیمارستان بیرون اومدم . اگه این اتفاق نمی افتاد.شاید الان اونجا رسمی شده بودم ، نمی دونم . بعداز کلی این در و اون در زدن ، اومدم اینجا.
دلت واسش تنگ نشده …؟
نمی دونم … سعی می کنم بهش فکر نکنم …ولی بهر حال یادآوریش آزارم می ده ، حتی گذشتن از هر جایی که با هم اونجا رفتیم خریدکردیم یا چیزی خوردیم ، آزارم می ده . ولی بایدساخت . ما آدما ساخته شدیم تا لذت ببریم ، غم ببینیم ، بخندیم ، گریه کنیم … گول بخوریم چه می دونم ؟ شایدم گول بزنیم ؟
احساس فریب خوردگی ، احساس تلخیه ،مخصوصا که از کسی رو دست بخوری که یه عمری بعد از خدا می پرستیدیش … قبولش داشتی … سه تا بچه ازش داری … دوستش …
دیگر نتوانستم ادامه دهم ، سیل اشک ازدیدگانم روان شد، پرستار جوان نیز با من گریست … او نمی دانست من از چه کسی حرف می زنم ، او و مادرش با من و فرزندانم از یک شخص مشترک رو دست خورده ایم . از لحظه ای که عکس خانوادگیش را به من نشان داد، این خوره به جانم افتاد… پدر این دختر جوان پدرفرزندان من نیز هست ، مردی که ۳۵ سال با اوزندگی کرده ام … و خیال می کردم او بهترین وقابل اعتمادترین مرد دنیاست .
هرچه فکر می کنم نمی توانم با خودم کنار بیایم چه چیز باعث شد من بعد از این همه وقت بر اثریک حادثه یعنی درمان دردی چون برداشتن یک غده ، به بیمارستان بیایم و آنوقت راز ۲۷ساله همسرم را کشف کنم .
«شبنم دوراندیش » پرستار جوان ۲۵ ساله ای است که چشمها و نگاههای سینا پسر کوچکترم رادارد و صدا و طرز صحبت کردنش بی کم و کاست شبیه سحر من است .
من فقط ۱۷ سال داشتم که با خسرو ازدواج کردم . پدرم مالک زمین های کشاورزی بسیاری بود. او یکی از چند کشاورز نمونه ای بود که به کشت زعفران می پرداخت . در عوض خسروجوان ساده و جسوری بود که تازه در اداره برق نیشابور مشغول به کار شده بود. در آن شهرکوچک همه خانواده ام را می شناختند و همه می دانستند حاج آقا دوراندیش به این راحتی تنهادخترش را به هر کسی نخواهد داد.
خسرو جوان صادقی بود. یک روز برای تعمیرو سیم کشی به خانه مان آمد و بعد سرنوشت من دگرگون شد. کسی باور نمی کرد پدرم راضی به این ازدواج شود. اگر می خواستم می توانستم خیلی چیزها داشته باشم . اما غرور جوانی و بلندپروازی مانع از آن شد که از پدرم چیزی طلب کنم . خسرو چشم داشتی به اموال پدریم نشان نداد. ما با آنچه داشتیم خانه ای اجاره کردیم … واو رفته رفته در کارش جا افتاد بعد از سه سال خانه ای خریدیم ، سال بعد پدرم بر اثر عارضه قلبی در گذشت و ارثیه قابل توجهی دستم راگرفت ، خسرو اول زیر بار نمی رفت بعد با اصرارمن قرار شد بیاییم تهران ، زندگی خوبی به راه اندازیم . چند ماه بعد از آن ما به تهران آمدیم وماندگار شدیم و آن ارثیه پدری ، سرمایه ای شد تاخسرو خانه بخرد و مغازه اجاره کند و در کار فرش و گلیم و قالی وارد شود. رفته رفته کار که رونق گرفت ، خسرو اداره را رها کرد و چسبید به بازار،من در طول این سالها هرگز نپرسیدم سهم من درزندگی چیست ، همین که همه چیز بود و زندگی وفرزندانم را داشتم راضی بودم ، تا این که دو سال پیش در اثر تصادف ، خسرو برای مدت طولانی زمین گیر شد، تا مدتها همه قطع امید کرده بودیم ،لااقل ۲۰ روز را در کما گذراند، بعد از به هوش آمدن هم با آن بدن خرد شده قادر به کاری نبود… دو سال طول کشید تا او دوباره سر پا شد وتوانست با کمک عصا راه برود… هرگز آن راهی راکه از نیشابور و از آن خانه کوچک و قدیمی اجاره ای تا اینجا طی کرده ام را فراموش نمی کنم ، اما ادامه زندگی پس از گشوده شدن صندوقچه راز ۲۷ ساله شوهرم ، آسان نیست .

funpatogh . com

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۷ آذر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • داستان پسرک کور

    HTML clipboard

     

    پسر نابینایی روی پله ساختمان نشسته و کلاهی جلوی خود گذاشته بود که تعداد کمی سکه در آن بود، نوشته ای هم جلوی خودش گذاشته بود با این مضمون:« من کور هستم، به من کمک کنید.»

    مرد رهگذری چند سکه از جیبش درآورد و درون کلاه ریخت، بعد نوشته پسرک را برداشت و نوشته را طوری جلوی پسر گذاشت که مردم بتوانند آن را به آسانی بخوانند.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۳۰ مهر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • در باغ نبود

    از روزی که بلیط برگشت به ایران را گرفته بودم ،مثل مرغ پرکنده ای گوشه خونه کز کرده واصلاحال وحوصله بیرون رفتن را ند اشتم . این تنهایی های مکرر، بهانه ای شده بود تا روزهای اولی که پایم به لندن رسیده بو د را به خاطر بیاورم عجب ساده بودم ،اون روزها! چقدر ننر و بچه ننه بوم ! دلم واسه آقاجون و مادرم تنگ می شد،روزی صد بار به هفت جدم لعنت می فرستام ،می گفتم : بهادر، نونت کم بود؟ آبت کم بود؟ بلندشدی اومدی دیار غربت درس بخونی ؟ آخه ناکس ، تو که جنس خودت رو خوب می شناسی ،خدا وکیلی تو اهل درس و مدرسه بودی ؟ اما چه فایده که پشیمونی سودی نداشت و باید با تنهایی و غربت و بی کسی سر می کردم .
    حالا که بعد از هشت سال ، می خواستم برگردم مملکتم باز هم غصه داشتم ، اما ایندفعه از برگشتن ناراحت بودم نه از ماندن ! چند بارهم تا دم درآژانس هواپیمایی رفتم تا بلیطام را کنسل کنم ، امانشد که نشد. آقاجون ، مریض بود. مثل اینکه اطباءازش قطع امیدکرده بودند. مادرجون با اون پاهای چلاقش روزی سه بار می رفت تلفنخونه ،واسم تلگراف می زد که حتما برگردم . می گفت :آقا جون می خواد آخر عمری ، یه بار دیگه پسرته تاقاری اش را ببیند بالاخره چمدانهایم رابستم دل به دریا زدم . پیش به سوی وطن … ازپله های هواپیما پایین آمدم ، با اینکه اصلاخوشحال نبودم ، یک ژست زورکی لبخند گرفتم ،پاپیون گردنم را سفت کرده و به طرف سالن رفتم … اوه My God! چه خبر بود!
    مقابل درب خانه چه خبر بود! مادرجون انقدرذوق زده شده بود که مشت مشت اسفند توی آتیش می ریخت . یک شونه تخم مرغ هم داده بودند دست خاله خانوم ، سفارش کرده بودند که دل نسوزانه بشکن . او هم تخم مرغ ها را به زمین وهوا پرت می کرد. ناگهان یکی از اونها به پشت کتم برخورد کرد و شکست . فریاد مهیبی کشیدم . همه ساکت شدند. از ورودی درب خانه تا جلوی خانه مان ، آویزو چراغ کشیده و پرچم خیر مقدم نوشته بودند، با دیدن خوشحالی خانواده ام ، اون غمبادی که موقع برگشتن به ایران گرفته بودم ، کم کم فروکپپ ش کرد.
    آقاجون ، گلیم کوچکی جلوی در پهن کرده وروی یک چارپایه کوچک نشسته بود تامن بیایم ،خیلی ضعیف و لاغر شده بود . از ماشین که پیاده شدم به طرفش پرکشیدم ، اونقدر هیجان زده بودم که یادم رفت این چهارپایه فکستنی است ،پشتی ندارد. تا اومدم آقاجون را در آغوش بکشم ، در اثر نیرویی که به چهارپایه وارد شده بود،از اونطرف افتاد روی زمین .
    چمدانم را گذاشتم زیر پایم و رفتم بالا، از همه کسانی که به استقبالم آمده بودند، تشکر کردم .چشمم به چهره های جدیدی افتاد: دخترها وپسرهایی که طی این سال ها برای خودشان بزرگ شده بودند تا جایی که بیشتر آنها را نتوانستم بشناسم ، زمانی که اقوام را به داخل تعارف کردم ،به مانند گذشته مجلس زنانه ، مردانه شد سرتاسرشام ، درحالیکه دلم لک زده بود برای غذاهای ایرونی ، برای روغن حیوانی ، مجبور به سخنرانی وپاسخ دادن به آقایون همولایتی بودم . اونها هم مثل بختک افتاده بودند روی سفره و هر چه بود ونبود را قلع و قمع کردند. هیچ کس گوشش به حرف های من نبود اما تاحرفم را قطع می شد،سبیل هایشان را پاک می کردند و می گفتند :بقیه اش را بگو بهادرخان !
    من آنقدر حرف زدم و آنها خوردند که سرانجام ،همه غذاها تمام شد. آن وقت یکی یکی بلندشدند وخداحافظی کر دندو رفتند. ما هم رفتیم سر وقت چمدان و یک بسته از شکلات هایی که سوغات آورده بودیم ، نوش جان کردیم …
    در حیاط ایستاده بودم . سیگار برگم راروشن کردم و مشغول مرور وقایع امروز شدم . صدای پایی به گوشم خورد . سرم را که برگرداندم دیدم یک دختر خانوم با دامن بلند چیندارش ، آهسته وخرامان به سویم می آید. به روی خود نیاوردم که دیدمش . به سیگار کشیدن ادامه دادم تانزدیکم رسید. دایی جان ، حالتون خوبه ؟ آه ، بخشکه شانس ، خودی یه ! گفتم : ببخشید ،به جانمی آورم ، اگر می شه اون گوشه روسری را ازجلوی صورتتان بردارید دستش را پایین انداخت و گفت سودابه هستم ، دایی جان . منویادتون رفته ؟ گفتم : اوه My God! چقدربزرگ شدی ! چقدر خوشگل شدی ! بیا بغل دایی یه بوس بده دایی ببینم .
    چند قدم عقب تر رفت و خودش را جمع و جورکرد و گفت : وا! خدا مرگم بده ! این حرفها چیه می زنی دایی جون ؟ یکی می بینه بده ! گفتم :چی بده ؟ اینکه آدم خواهرزاده اش را بعد ازهشت سال ندیدن ، ببوسه کجاش بده ! گفت حالاوقت زیاده دایی جون ، راستش اومدم یه چیزی بگم ،ام م م م ، چه جوری بگم برقی در چشم هایش می درخشید، گونه هایش گل انداخته بود گفتم :نمی خواد بگی ، صبر کن خودم حدس بزنم . فکرکنم یه دسته گلی به آب دادی . میخواهی من برم پیش بابا ننه ات وساطت کنم نه ؟ خندید و گفت دسته گل که نه هنوز، به آب ندادم ، اما اگه بابام بازبون خوش راضی نشه ، شاید…
    صدایم را مثل صدای خودش نازک کردم ، قری به گردنم دادم وگفتم : وا! خدا مرگم بده دایی جون ! این حرفها چیه می زنی ؟ دختره گیس بریده ، زود باش خود ت اعتراف کن ، من چه کارباید بکنم برات ؟ گفت : ارسلان ، دایی جون .پسر خاله محبوبه را می گم . یادتونه ؟
    گفتم : ای نامرد، ارسلان ؟ پسر خاله ات ؟ چه دوره زمونه ای شده ، اینجا از اروپا هم بدتر شده . فامیل به فامیل رحم نمی کنه ، ای داد بی داد… گفت :نمی فهمم چی دارید می گید دایی جون ؟ من الان دو تا خواستگار دارم ، بابام پاشو کرده تو یه کفش که به پسر آمیرز اسدا… جواب بعله بدم .مادرم هم موافقه . پکی به سیگارم زدم وگفتم :اوه my Godi ! او هم چه کسی ، پسرآمیرزاسدا…! شرمنده ام سودابه جان ، خودت می دونی که اونها خانوادگی اهل چاقو وچاقوکشی اند. من چطوری برم بهش بگم ارسلان خان ما، سودابه خانوم را بعله ! سودابه که حسابی کلافه شده بود، توی حرفم پرید و گفت :استغفرا…، همینطور چی برای خودتون می گیددایی جون ؟ من اومدم ازتون خواهش کنم برید باارسلان صحبت کنید یه جوری بیاد منو بگیره !بهش بگید اگه دست دست کنه ،سودابه را شوهرمی دهند. بگید من یا زن ارسلان می شم یا خودمومی کشم !
    گفتم : اوه ، خودکشی ؟ No,No,No! اون پدرسوخته یه غلطی کرده باید تا آخرش هم وایسه . با اینکه باباش به خونم تشنه است امانگران نباش ، بالاخره یه جوری راضی اش می کنم . پسره چشم سفید! سودابه که از چشم هایش پیدا بوحسابی تعجب کرده گفت :ارسلان چه غلطی کرده دایی جون ؟ چی شده ؟ شما چی می دونیدکه من نمی دونم ؟ سرم را کمی خم کردم و از پشت عینک ، نگاهی به صورتش انداختم : خودت الان گفتی دسته گل به آب دادی خانوم خانوم ها.
    به این زودی منکرش شدی ؟
    سودابه که تازه متوجه قضیه شده بود بادستپاچگی گفت : دایی جون ، شما خیلی کج فکرمی کنید هان ! اشتباه متوجه شدید. ارسلان بی نوا!ببینید دایی جون ، ام م م … چشم هایش را بست ودر حالی که کلمات را خیلی تند تند ادا می کردادامه داد: من عاشق ارسلان هستم ، حاضر نیستم با هیچ کس به غیر از اون عروسی کنم ، اما نمی دانم چرا ارسلان پا پیش نمی گذاره و نمیادخواستگاریم . حالا هم از شما می خواهم واسطه شوید و ارسلان را وادار کنید یه تکونی بخوره .نفس عمیقی کشید و چشم هایش را بازکرد:آخیش ! راحت شدم . در حالی که دودسیگار را در هوا حلقه کردم با خونسردی گفتم :اوه my God! مگه تو این خانواده کسی می تونه عاشق کسی بشه ؟ والا تا او ن جایی که من یادمه و بااون چیزهایی که امروز دیدم مطمئن شدم رسم ورسومات تغییری نکرده ، زنها همیشه یا رو بنده داشتند یا با گوشه روسری ، رویشان را گرفتند.مهمانی ها هم که همیشه زنانه – مردانه است . اصلاتو کی وقت کردی ارسلان را ببینی که عاشقش شده ای ؟ اصلا شاید ارسلان بی چاره تو را ندیده باشد؟
    گفت : دیدن که دیده . اما دایی جون ، ارسلان خیلی خجالتی یه . من مطمئنم که اون هم مرادوست داره . اما رویش نمی شه چیزی بگه .نیشخندی زدم و گفتم : مطمئن باش اگه دلش می خواست با تو عروسی کنه ، یعنی اگه اون جوری دوستت داشت ، یه تیکه هایی می اومد که حساب کار بیاد دستت ! یه جوری حالیت می کردگفت : تورو خدا دایی جون ، حالا شما یه کاری بکنید دیگه . گفتم : اوه ! NO,NO,NO,NO;من یه کاری بکنم ؟ برم با باباش صحبت کنم یا باننه اش ؟ خودت باید دست به کارشی دختر. باید یه کاری کنی که شب و روزش با هم یکی بشه وخودش بخواد باهات عروسی کنه . می فهمی که ؟! سودابه گفت : نه گفتم : یه چند روزی به من فرصت بده عرق راهم خشک شه ، من هم توی این مدت می روم تو نخ ارسلان . اون وقت یه نقشه می کشم که بتونی باهاش تنهایی صحبت کنی ،ببینی اصلا چند مرده حلاجه ؟ OK؟ حالا دیگر بروبخواب . good night! در حالی که خنده ام گرفته بود، با چشمانم سودابه را بدرقه کردم . همه چیز این مردم با آنچه که در آن هشت سال به آن عادت کرده بودم فرق می کرد. از قد و اندازه دامن خانومها گرفته تا افکار و عقاید شان . سیگارم را خاموش کردم و رفتم تا بخوابم .
    دو هفته ای از آمدنم گذشته بود. کم کم حوصله ام داشت سر می رفت . چند روز پیش با یکی ازخانومهای همسایه ، سلام علیک گرمی کرده و ازرنگ لباسش که خیلی به پوستش می آمد، تعریف کرده بودم . شب ، شوهرش آمده بود دم درخانه مان و قشقرق به پا کرده بود! این بی جنبه بازی ها، اعصاب برایم نگذاشته بود دیگر… تا اینکه دوباره سر و کله سودابه ، پیدا شد، با چشمانی که معلوم بود از گریه ، پف کرده ، سراغم آمد: دایی جون ، پس چرا کاری نکردید. بابام پا شو کرده تویه کفش که تا آخر این هفته باید شوهر کنم گفتم :خوب برو به پسره بگو ازش خوشت نمی آید.گفت : چی می گید دایی جون ؟ پسره اصلا مرا تابه حال ندیده . روی حرف پدرش حرفی نمی گوید. اگر من بروم و این حرف را بهش بزنم ،توی همه محل می پیچه که سودابه دختر… گفتم :اوه My God! اوضاع اینجا تا این حد قاراش میشه ؟ باشه دایی جان ، نگران نباش ، این کارهاراست کار خودمه ! بعد از ظهر، ساعت سه بیا تو باغ گردوی قدرت خان . من ارسلان را هم می کشم اونجا. یک کم هم سرخاب سفید آب به صورتت بمال ، رنگ و رویت مثل میت شده . رفتم سروقت ارسلان . خوش و بشی کردم و گفتم :ماشاءا… دیگه واسه خودت مردی شدی دایی جون . فقط چرا اینقدر لاغر موندی ؟ نکنه عاشقی ناقلا، غم و غصه می خوری ؟… خنده ابلهانه ای کرد و گفت : نه بابا، نمی دونم چرا هر چی می خورم چاق نمی شم . گفتم :باید زن بگیری تاچاق شی ! همه صورتش سرخ شد، با صدای آهسته ای گفت : این حرفها چیه می زنید. بابام می گفت دایی بهادر خیلی بی حیا شده ! باورنمی کردم جا خوردم ، اومدم با عصبانیت بگم بابات خیلی بی جا کرده که جلوی خودم را گرفتم و گفتم : پسر جون ، من بهت می گم زن بگیر،نمی گم که …، انون وقت تو به من می گی بی حیا!یعنی تو هیچ وقت نمی خوای زن بگیری گفت :هر وقت بابام بگه گفتم : یعنی تو خودت هیچ وقت احساس نکردی که باید زن بگیری ؟ از هیچ دختری تا حالا خوشت نیومد؟ ایندفعه علاوه برسرخ شدن دانه های عرق هم روی پیشانی اش نشست . گفت : برای چی باید زن بگیرم ؟ کلافه شده بودم ، چطوری برایش توضیح می دادم ؟گفتم : برای اینکه بچه دار شوی ، برای خودت خانه و زندگی مستقل تشکیل بدهی .
    گفت : بچه ؟! راستی همیشه برایم سوال بوده که پدر و مادرها بچه هایشان را از کجا می آورند که اینقدر شبیه همند؟ تازه دایی جون ، بچه های یک خانواده شبیه همند، بچه های خانواده دیگر شبیه هم . این جالب نیست ؟ من که باور نمی کردم درجه خنگی و حماقت ارسلان تا این حد باشد،این حرفها را گذاشتم به حساب شیطنتش . دستی به سرش کشیدم و گفتم : خب ارسلان جان ، من دیگه باید بروم ، اگه دوست داری جواب سوالاتت را بگیری ، ساعت سه بعد از ظهر بیا تو باغ قدرت خان توی اون آلاچیق وسط باغ ،منتظرتم .
    ت ت ت
    ساعت سه و ربع کم بود. همه در خواب ظهر گاهی بودند. با عجله خودم را به باغ قدرت خان رسوندم و پشت شمشادهایی که درست به آلاچیق چسبیده بود پنهان شدم . چند دقیقه بعدسودابه ، بزک کرده و خرامان آمد و روی نیمکت نشست . دستم را از لای شمشادها بیرون آوردم ومتوجه اش کردم که من هم اینجا هستم . گفتم :حواست به من باشد، هر چی می گم به ارسلان بگو ارسلان با ده دقیقه تاخیر آمد. وقتی دیدسودابه زیر آلاچیق نشسته ، بدون اینکه توجه خاصی به او بکند، گفت : دایی بهادر را ندیدی ؟با دست اشاره کردم که بگو، نه ! ارسلان گفت :قرار بود بیاید و جواب سوال های مرا بدهد.سودابه عشوه ای آمد و گفت : خب از من بپرس شاید بتوانم کمکت کنم . دست هایم را به نشانه موفقیت به هم مالیدم و توی دلم گفتم : Nice،قضیه داره جالب می شه !
    ارسلان گفت : سودابه خانوم ، تو می دونی پدر ومادرها، بچه هاشون رو از کجا می آورند؟
    سودابه که انتظار چنین سوالی را نداشت . مثل یه گلوله آتیش سرخ شد. گفت : والا چی بگم ؟ارسلان ادامه داد: این برای شما جالب نیست که من و داداشم اینقدر شبیه هم هستیم ، شما و سنبل خانوم هم اینقدر شبیه به هم ؟ مثلا چرا من ، شبیه شما نیستم ؟ من تصمیم گرفتم بچه دار شم ! من که دیگر نمی تونستم هیجانم را کنترل کنم فریاد زدم :براوو! ارسلان گفت : شما صدایی نشنیدید؟ باتکه چوبی به پاهای سودابه زدم و حالی اش کردم که کمی نزدیک تر به ارسلان بنشیند. سودابه ازجایش بلند شد تا برود کنار ارسلان و ارسلان که دست هر چه ببو گلابی بود را از پشت بسته بود، به وراجی اش ادامه داد: اصلا نمی شود آدم زن نگیرد ولی بچه دار بشود؟ بچه را می دهم مادرم بزرگ کند! یک مرتبه لباس سودابه به میخی که از یکی از ستون های آلاچیق بیرون زده بود گیرکرد و افتاد زمین ! صدای هوار سودابه بلند شد…در همین لحظات قدرت خان که تازه وارد باغ شده بود در چشم بر هم زدنی با اسلحه شکاری اش بالای سر آن دو ظاهر شد. دستی به سبیلش کشید و گفت : به به ! آقا ارسلان ، توی باغ من ؟ چه کار داشتی می کردی ؟ ارسلان گفت :هیچی به خدا قدرت خان داشتم ، از سودابه خانوم می پرسیدم چطور می شود زن نگرفت ولی بچه دار شد؟ من که اوضاع را حسابی قمر درعقرب می دیدم ، از جایم تکان نخوردم ، قدرت خان ، لوله تفنگش را پس گردن ارسلان گذاشت ،سودابه را هم جلو فرستاد و در حالیکه فحش وناسزا بارشان می کرد آن دو را برد تا تحویل پدرارسلان بدهد.
    ت ت ت
    پدر ارسلان که از قدرت خان هم جوشی تر بود،بعد از شنیدن توضیحات قدرت خان با پدرسودابه صحبت کرده وبد قرار شد آخر همان هفته ، بساط عقدکنان را راه بیندازند. دلم برای سودابه می سوخت . ارسلان لیاقتش را نداشت .
    ت ت ت
    روز جشن فرا رسید. رفتم سراغ ارسلان . تا مرادید گفت : دایی جون چرا اون روز نیومدید باغ جواب سوالم را بدهید؟ دستم را روی دهنش گذاشتم یک مرتبه صدای دست زدن ها بلند شد،فرستادند پی ارسلان که عاقد آمده ، بیا سر سفره عقد… من هم همراهش رفتم کنار سودابه نشستم ،بعد از اینکه عاقد بعله را گرفت ، فریاد زدم :دوماد، عروس رو ببوس یالا! همه چپ چپ نگاهم کردند، خواهرم با آرنج به پهلویم زد وگفت : بهادر، اینجا لندن نیست ، جلوی این همه آدم که نمی شه ماچ و بوسه راه بیندازند… سودابه با شیطنت خاصی ، دستش را از زیر تور بلندی که روی سر داشت ، بیرون آورد و دست ارسلان راگرفت . ارسلان مثل دفعه پیش سرخ شد، به سودی اشاره کردم دستش را ول کن بابا، الان خودش را خیس می کنه .
    عقد کنان به خیر و خوشی تمام شد. چندروزگذشت . بعد ازظهر یک روز آفتابی در حالی که مشغول مطالعه کتابی بودم ، دوباره سودابه باچشم گریان به سراغم آمد: دایی جون ، این ارسلان اصلا احساس نداره . گفتم : ای داد برمن ! من می دونستم این آدم نمی شه ، بیارش اینجامن درستش می کنم گفت : مثل دفعه پیش نشه دایی جون ؟ نمی دانم به چه بهانه ای ارسلان راآورد. رو دربایستی را کنار گذاشتم و رک وپوست کنده با او در رابطه با ارتباطهای زناشویی صحبت کردم اما… ارسلان که برای بار اولش بوداین حرفها را می شنید در حالی که مثل منگول هابه من زل زده بود گفت : اصلا من نمی فهمم شماچه می گویید دایی جون ! گفتم : لابد تومریضی ! تو نفهمی ! یا جسمت مشکل دارد یامخت ؟ بعد هم دوتا کشیده آبدار به صورتش زدم ، هر چه از دهانم بیرون آمد نثارش کردم .
    هر چند که از پدرش ، دل خوشی نداشتم ، امارفتم سراغش و خواهش کردم ارسلان را به یک دکتر نشان بدهند. پدرش اول ، کلی بد و بیراه ،بارم کرد که تو عیب می گذاری روی پسر من و…
    همان شب ، خبرش به گوشم رسید که او را به زوربرده اند دکتر. دکتر تشخیص داده که ارسلان خیلی ضعیف است ، و به عبارتی اصلا تو باغ نیست ،از این رو باید کمی تقویت جسمانی و نیز روان درمانی شود.
    من برای فردای آن روز بلیط برگشت داشتم ،وقتی هم به لندن رسیدم ، چند بار برای سودابه تلگراف زدم ، اما جوابی نداد تا همین دیروز… (که دقیقا یک سال از آن ماجرا می گذرد) نوشته بودباردار است ! ناخوداگاه فریاد زدم
    Oh !My Gid، خدا را شکر.

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۳۰ تیر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • دارکوب ها قصه

    دارکوب هایی از آن نوع که به شان «دم سفید» می گویند از خیلی وقت پیش اسباب دردسرمان شده بودند. اول عده شان چندان زیاد نبود. اما بهار که شد همین که جوجه ها سر از تخم درآوردند و نوک شان آن قدری قوت گرفت که بشود به دارودرخت کوبید صبح ها آن چنان هیاهویی به راه می انداختند که دیگر هیچ کس تو خانه نمی توانست چشم برهم بگذارد. لانه دارکوب ها توی چنار خشکی بود که مثل دیرک کشتی وسط حیاط راست ایستاده بود و مامان عقیده داشت که تنها راه عاقلانه برای نجات از شر دارکوب ها انداختن این چنار است. اما باباجانم دو پاش را تویک کفش کرده و می گفت حاضر است ببیند که حزب جمهوری خواه تا قیام قیامت در انتخابات پیروز می شود به شرطی که این چنار وسط حیاط باقی بماند!
    از وقتی که من یادم می آمد همیشه خدا باباجانم را می دیدم که به این درخت ور می رود: شاخه های خشکیده اش را اره می کند و دور سوراخ هایی که دارکوب ها درست می کنند نقش و نگار می اندازد! اما مدت ها بود که درخت به کلی خشک شده بود. حتا دیگر یک شاخه هم برایش باقی نمانده بود، و تنه اش مثل تیر تلفن راست و سیخ فرو رفته بود تو هوا.
    دارکوب ها کله این درخت لانه ساخته، به طور پیچاپیچ آن قدر سوراخ سوراخش کرده بودند که دیگر تعداد سوراخ ها را امکان نداشت آدم بتواند بشمرد. کاکا هن سم می گفت که اوایل تابستان یک دفعه این سوراخ ها را شمرده و دیده که به چهل تا پنجاه تا سر می زند.
    وقتی جوجه دارکوب ها از تخم درآمدند، هروقت آدم به نوک درخت نگاه می کرد می دید یک دسته ده دوازده تایی با کمال حرارت مشغول فعالیتند و به دوروبر درخت نوک می زنند. منتها اول صبح که آفتاب می خوست درآید، دیگر وحشتناک بود! چون که همه دارکوب ها دسته جمعی مشغول فعالیت می شدند و همه با هم شروع می کردند به نوک باران کردن درخت خشکیده. بابا می گفت عده شان به سی تا می رسد. این کار دسته جمعی گاهی تا ساعت هفت صبح ادامه داشت.
    کاکاهن سم به باباجانم گفت:
    آقا موریس! من می تونم یک قرابین از یه نفر امانت بگیرم که تو یه چشم به هم زدن قال همه دارکوب ها را بکنیم.
    اگه یه پر از این دارکوب ها را روزمین بیندازی، حقتو کف دستت می ذارم. این کار درست مثل اونه که کلانتر محلو کشته باشی! فهمیدی؟ به خدا تموم عمر می ندازمت تو زندون بپوسی!
    کاکا دستپاچه شد و گفت:
    آخ، توروبه خدا آقا موریس! من تا به همچی مجزاتی رو ندارم.
    تق وتوقی که دارکوب ها از درخت خشکیده درمی آوردند روزبه روز بیش تر می شد.
    روزها بلند می شد و معنی این کار آن بود که از آن پس دارکوب ها هم صبح ها کارشان را زودتر آغاز می کردند. باباجانم تخمین می زد که کار دارکوب ها از سه ونیم بعد از نصف شب شروع می شود.
    کاکاهن سم می گفت:
    اگه دست من بود دارکوب ها را می پروندم و درختم می نداختم تا دیگه نتونن قشقرق راه بندازن.
    کاکا! بهتره عوض هر کار دیگه جلو زبون درازتو بگیری! اگه کم ترین بلایی سر کوچیک ترین جوجه دارکوبام یا درخت چنارم بیاری من هم بلایی به سرت می آرم که دیگه تا عمر داری حسرت دیدن یه دارکوب دم سفید به جیگرت بمونه!
    در طول روز هیچ کس به دارکوب ها توجهی نداشت. آن ها برای خودشان این وروآن ور می پریدند تا چیزی پیدا کنند و بخورند، یا یک گوشه کپه مرگ شان را بگذارند و راحت کنند. اگر هم یکی از آن ها اتفاقاً تق وتوق بی مصرفی راه می انداخت و تک مضرابی می زد دارکوب های دیگر در کارش شرکت نمی کردند انگار اجبار داشتند که فقط صبح ها کار را به طور دسته جمعی انجام بدهند.
    باباجانم می گفت از این که ببیند یک دارکوب دارد تک و تنها به درخت نوک می زند خیلی کیفور می شود.
    مامان چیز عمده ای نمی گفت جز این که گاهی بابام را تهدید می کرد اگر برای جلوگیری از این تق وتوق سرسام آوری که کله سحر همه اهل خانه را از خواب بیدار می کند نقشه ای نریزد می دهد درخت را از ریشه بیندازند.
    یک روز صبح یک ساعت پیش از طلوع آفتاب چنان تق وتوقی از سر چنار بلند شد که اول خودمان هم باورمان نمی شد. درست مثل این بود که چهل پنجاه نفر دارند با چکش به درودیوار خانه می کوبند. مامان کبریتی کشید و به ساعت روی بخاری نگاه کرد: سه بعد از نصف شب بود. بابام بلند شد و جلدی شلوار و کفشش را پوشید رفت روایوان پشت خانه فانوس را برداشت و روشن کرد. بعد به حیاط رفت و هن سم را صدا زد. هن سم همیشه در انبار کاه پشت هیزم دانی می خوابید.
    بابام داد زد:
    کاکا! فوری لباستو بپوش بیا تو حیاط! این دارکوبای لعنتی نمی ذارن چشم مون هم بیاد. زود بیا بریم پای درخت هرجور شده باید یه فکری بکنیم که صدای این ها بند بیاد!
    من از رختخوابم آمدم بیرون و از پنجره رفتم تو نخ شان… درخت خشکیده تا پنجره ده قدم بیش تر فاصله نداشت و من در نور فانوس همه چیز را خوب می دیدم.
    هن سم خواب آلود وخمیازه کشان دنبال بابم پاهاش را به زمین می کشید و راه می آمد.
    بابام گفت:
    هرطور شده باس یه کاری بکنیم که خفقون بگیرن.
    هن سم به درخت تکیه داد خمیازه ای کشید و گفت:
    ارباب موریس! چه فکری برا خفه کردن صدای اینا کرده ین؟
    بابا جانم گفت:
    بایس بری بالای درخت. شاید از تق وتوقشون دست وردارن.
    چی ارباب موریس؟ فرمودین کجا برم؟ بالای این درخت؟
    بابا گفت:
    پس چی؟ زود برو بالا. دلم می خواد دست کم تا صبح نشده یک چرت دیگه بخوابم.
    هن سم پس پسکی رفت و با دقت به نوک درخت که در تاریکی محو شده بود نگاه کرد نور فانوس تا نصف آن را روشن می کرد و از پایین هیچ کس نمی توانست دارکوب ها را ببیند. اما صدای سوراخ کردن درخت را می شنیدیم و گاهی هم تکه های ریزودرشت چوب و پوست خشک درخت از آن بالا پایین می افتاد.
    هن سم با اعتراض گفت:
    من نمی تونم برم اون بالا. من اصلاً بلد نیستم از یه درخت بی شاخه بالا برم. آخه آدم یه وجب که بالا بره دو وجب لیز می خوره می آد پایین. شاخه که نداره آدم به اش بچسبه.
    بابام گفت:
    فکرشم نکن! همین قد که خودتو به سوراخای اونا برسونی، دیگه مثل آب خوردن می تونی شست پاتو بذاری تو سوراخ ها و بری بالا.
    بابام هن سم را به طرف درخت هول داد و هن سم دو دستی درخت را بغل زد. انگاری می خواست کلفتی تنه اش را اندازه بگیرد. مدتی درخت در بغل ایستاد و ناله کرد، بعد کمی عقب رفت و گفت:
    ارباب موریس! من تا حالا از این کارها نکرده م. خیلی می ترسم.
    دوباره تو تاریکی به سر درخت نگاه کرد. ما به خوبی صدای دارکوب ها را که داشتند با تمام قوت با درخت کلنجار می رفتند می شنیدیم. آن ها با چنان شدتی مشغول سوراخ کردن درخت بودند که نه تنها خود درخت بلکه شیشه پنجره ها هم می لرزید!
    بابام دومرتبه کاکا را هل داد و مجبورش کرد که از درخت بالا برود. کاکا پس از آن که مقداری بالا رفت، دیگر مثل سنجاب خودش را بالا کشید. بعد از آن دیگر من نتوانستم چیزی ببینم. چون همین که کاکا ناپدید شد بابام هم فانوس را خاموش کرد و با خودش گفت:
    بی فانوس تو تاریکی بهتر می تونه ببینه.
    یک دقیقه بعد همه صداها خوابید، انگار دارکوب ها یکهو مرگ شان زد.
    بابام داد کشید:
    هن سم! آن بالا چی کار می کنی؟
    جوابی نرسید. من و بابام گوش های مان را تیز کردیم و صدای هن سم را شنیدیم که آن بالا مثل سگ نفس نفس می زد.
    بابام دوباره داد زد:
    کاکا! چی کار داری می کنی؟
    و به جای جواب مقداری پوست خشک درخت رو سر بابام ریخت. آن وقت پس از مدتی صدای هن سم بلند شد:
    ارباب موریس! شما را به خدا یه کاری بکنین. نجاتم بدین.
    مگه چیه؟
    این دارکوب ها خیال می کنن من درختم. دارن سوراخم می کنن. ارباب موریس! مگر نمی شنوین چه جور دارن سوراخم می کنن؟
    بابام گفت:
    من هیچ صدایی نمی شنوم. نذار جوشیت کنن. زیادم به شون محل نذار. خوب خودتو قرص نیگردار و یه ذره دیگه بترسون شون. از وقتی بالا رفته ای سروصداشون کم شده.
    کاکا گفت:
    ارباب موریس! واسه اینه که دارن عوض درخت کله مو سوراخ می کنن. من که نمی تونم هم اونارو پس بزنم هم خودمو قرص نیگردارم!
    بابام گفت:
    محل سگم به شون نده؛ تو کارخودتو بکن، احتمال داره خفقون بگیرن!
    وااای! دارن پس کله مو سوراخ می کنن!
    بابام گفت:
    چه مهملات بی ربطی می گی! تو تموم عمرم نشنیدم که دارکوب کله آدمو سوراخ کنه.
    رفت کنج حیاط، بعد به طرف ایوان پشت خانه راه افتاد و گفت:
    باریک الله کاکا! هر طوری بود صداشونو خفه کردی! یه خورده دیگه هم اون جا بشین و مواظب باش سروصدا راه نیندازن تا من یه چرت دیگه بزنم.
    دادوفریاد هن سم بلند شد:
    ارباب موریس! کجا رفتی ارباب موریس؟ منو تک و تنها کله این درخت ول نکنین! منو این جا با این دارکوب های لامس سب قال نذارین!
    بابام آمد تو اتاق و من تو تاریکی صدای کفش هاش را که کنار تختخواب رو زمین انداخت شنیدم. هن سم سر چنار ناله می کرد. من تا مدت ها صداش را می شنیدم… و بعد همه چیز از صدا افتاد.
    بابام تو جاش دراز شد و لحاف را کشید سرش.
    همین که هوا روشن شد، من از تختخوابم بیرون پریدم آمدم جلو پنجره. کاکا هنوز سر درخت بود. طوری به درخت چسبیده بود که آدم خیال می کرد که الان است که بیفتد. همین موقع صدای بلند شدن بابام و لباس پوشیدنش را شنیدم. من هم تندی لباس هام را پوشیدم و دنبالش دویدم تو حیاط.
    وقتی آمدیم زیر درخت هن سم را دیدیم که با دست ها و پاها خودش را به درخت چسبانده و درست مثل آدمک سرجالیز آن بالا آویزان شده است. خودش را با شست پای راستش که تو یکی از سوراخ های درخت کرده بود نگه می داشت.
    از همه خنده دارتر نشستن دارکوب ها رو کاکا بود: چندتا رو کله و شانه اش و بقیه رو دست و پاش نشسته بودند. روهم رفته بیست تا سی دارکوب به بدنش آویزان شده بودند.
    یک دفعه یکی از دارکوب ها بیدار شد و با صدای بلند جیغ کشید. این جیغ بقیه دارکوب ها را هم بیدار کرد و آن وقت همگی مشغول تک زدن کاکا شدند. فکر می کنم از خستگی خواب شان برده بود و بیدار که شدند دومرتبه به یاد کاکا افتادند!
    هن سم یه دفعه از خواب پرید و فریاد کشید:
    ارباب موریس! ارباب موریس! ارباب موریس! کجا هستین؟
    من و بابام به درخت نزدیک شدیم و به نوک آن نگاه کردیم. دارکوب ها دوروبر کاکا می پریدند. انگار می خواستند جاهای خوشمزه ترش را پیدا کنند.
    کاکا دستش را دور سرش تکان داد تا آن ها را براند. دارکوب ها دور شدند اما دوباره با حرارت بیش تری به اش حمله کردند.
    بابام گفت:
    بیا پایین هن سم؛ من دیگه سیرخواب شدم!
    هن سم از آن بالا به ما نگاه کرد. بعد با یک دستش پرنده ها را کیش داد و در همان حال شست پاش را از سوراخی که گذاشته بود درآورد و با تانی شروع کرد به پایین آمدن. میان راه گاهی مجبور می شد توقف کند و دارکوب ها را کیش بدهد.
    وقتی که پاش به زمین رسید بدنش سست شد و مثل یک کیسه گونی که تا نصفه اش سیب زمینی کرده باشند رو زمین پهن شد.
    بابام زیر بغلش را گرفت کمکش کرد که بلند شود و گفت:
    چه هیکل وارفته ای داری هن سم!
    هن سم یک دقیقه با چشم های بی حال وارفته من و بابام را برانداز کرد، اما هیچی نگفت. از خستگی نای حرف زدن نداشت.
    سروکله مامانم هم از گوشه حیاط پیدا شد. دارکوب ها دور سر ما پرواز می کردند، انگار دل شان نمی آمد از هن سم دست بکشند. در این بین یک دارکوب نر پیر و درشت، با دم سفید و درازش، جسارت به خرج داد و یک راست پایین آمد نشست رو سر کاکا و مشغول نوک زدن شد. هن سم چنان زوزه ای کشید که صداش را تمام شهر شنیدند.
    مامان فریاد زد:
    ای خدای عادل مهربون! کله کاکا رو نیگاه کنین!
    ما آن قدر سرمان به پایین آمدن هن سم از درخت گرم بود که اصلاً توجهی به سرووضع و هیکلش نداشتیم. لباسش تمام تیکه پاره شده بود و از آن فقط یک تور سوراخ سوراخ باقی مانده بود. اما اوضاع کله اش بدتر از همه بود: پنج شش جای سر کاکا به کل تاس شده بود درست مثل سوراخ های سر درخت ، و به قدرت خدا یک دانه مو هم تو این کچلی ها دیده نمی شد.
    بابام دور هن سم چرخی زد و سرتاپاش را برانداز کرد. بعد جلو آمد و با دستش کچلی های سر کاکا را معاینه کرد و گفت:
    باید حیوونارو از خودت کیش می دادی، نه این که اون بالا چرت بزنی! همه ش تقصیر خودته: اگه کارتو ول نمی کردی و سر درخت کپه مرگتو نمی ذاشتی همچی بلایی سرت نمی اومد. من که تو رو واسه کپیدن او بالا نفرستاده بودم!
    کاکا دستش را تکان داد و گفت:
    شما که به ام نگفتین خوابیدن قدغنه ارباب موریس! فقط گفتین برم بالا شاید دارکوبا منو که ببینن بیش تر از این ها تاق وتوق راه نیندازن.
    بابام برگشت به مامان نگاه کرد. آن ها به هم هیچی نگفتن. مامان به طرف آشپزخانه راه افتاد و ماهم دنبالش. از دیوار صدا درآمد که از مامان درنیامد. بدون هیچ حرفی بشقاب ها را جلومان گذاشت و اول از همه کمی سوسیس و مخلفات دیگر تو بشقاب من ریخت.

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۳ خرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش